نیاز به دلیل و فلسفه و منطق و این صحبت ها نیست،مقدمه و موخره هم نمی خواد،چرا که به قول معلم ریاضی دوره ابتداییمان دودوتا چهارتا!به همین سادگی. از آنجایی که تیم حراست دانشگاه در آن هفته کذایی _آخرین هفته خرداد ماه سال جاری_به راحتی هر چه تمام عنان کار را از دست داد وتاپایان کار هم_باتمام تلاش های انجام شده هرچند غیرملموس ولی قابل تحسین_نتوانست آن طور که باید و شاید انجام وظیفه کند و در مواردی هم عکس آنچه باید؛ شد فلذا این قضیه جای بسی تاسف و تامل و البته محل انتقاد است، که بعد از اندکی تاسف و یک تابستان تامل به نقدگذاشتن این انفعال عین صواب است و البته خالی از صواب هم نیست، انشاا...
جناب آقای مصطفوی ؛ باسلام وعرض خسته نباشید احتراما به استحضار می رساند چندصباحی است که نکته ای در زوایا و خفایای ذهن بنده .... که صدالبته بیانش خالی از لطف نیست.این جناب حقیر به عنوان برادر صغیر وظیفه کبیر خود می داند که تذکری هرچند مختصراز روی رفع تکلیف در مورد "حراست دانشگاه زنجان" بدهم و دیگر اینکه بی صبرانه منتظر پاسخ کتبی شما برای درج در شماره بعدی نشریه هستم. به طور دقیق و مستند نمی دانم که در این ایام تعطیلات کسی از مسئولین حراست دانشگاه اخراج یا تعویض شده اند یاخیر؟ولی همانطور که شمابهتر ازمن می دانید، شکی نیست که حراست دانشگاه از یک مشکل حادی رنج می برد،که یا ازجانب شمادر مدیریت این معاونت می باشد و یا از طرف کارکنان که درهرصورت وجوب یک تصمیم جدی به همراه عزمی راسخ برای یک سری تغییرات با گوشت و پوست احساس می کنم. همچنین از آنجاکه یقین دارم شماآمده اید بمانید تاکاری کنید،نه اینکه کاری کنیدتابمانید،لهذا اگرمشکل کار در مدیریت این معاونت محترم می باشد،که بسم ا... البته صلاح مملکت خویش خسروان دانند ولی در هر حال تقاضای بنده نباید بیجا و زیادی بوده باشد. درغیراینصورت هم منتظر تغییرات گسترده و اساسی در کادر این معاونت محترم در گوشه و کنار دانشگاه به خصوص " درب ورودی دانشگاه "هستیم.
باآرزوی موفقیت شما در مسئولیت های بعدیسلام علیکن! موضوع انشای این هفتهی ما مثل هفته های قبل"پول بهتر است یا ثروت؟"بود البته باید در مورد"تابستان خود راچگونه گذراندید" هم چند خطی می نوشتم ولی چون موضوع خیلی خنکی بود؛ من تصمیم گرفتم کمی راجب به "توافتهای ایران و خارج" و مسایل غیره انشا بنویسم آخه من خیلی از خارج دوسم میاد.پدرم همیشه میگوید " این خارجیها که الکی خارجکی نشدهاند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان دادهاند" البته من هم میخواهم درسم را بخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر و باحالتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج میدانم.تازه دایی دختر عمهی پسر همسایهمان در آمریکا زندگی میکند. برای همین هم پسر همسایهمان آمریکا را مثل کف دستش میشناسد. او میگوید "در خارج آدمهای قوی کشور را اداره میکنند" مثلن همین"آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با یک خانم بی حجاب... البته آن قسمتهای بیتربیتی فیلم را ندیدیم.اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا*. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود.خارجیها خیلی پر زور هستند و همهشان بادی میل دینگ کار میکنند. همین برجهایی که دارند نشان میدهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کردهاند.ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامههای علمی آن را نگاه میکنیم. تازه من کانالهای ناجورش را قلف کردهام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکاییها بر خلاف ما آدمهای خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل میکنند و بوس میکنند. اما در فیلمهای ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم مینشینند که به ضعم بنده همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود. ادامه انشاه من: در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمیشود و نخبههای علمی کشور مجبورن فرار مغزها بشن.همین اپوزوسیون ها که هی تندتند فراری میشن میرن خارج هتما همه شون اینکاره اند دیگه! یکیش همین چیز جان خودمون.به اونایی هم که واسه شون بی ارزشن شون پول نمی دن ولی هطما باهاشون مکاشفه میکنن تا بلکه خوشال بشن! مااینجا به ...تی تاب می دیم ولی اونا توخارج مصاحبه می کنن.یاهمین "بیل گیتس" خودمان.با اینکه اسم کوچکش نشان میدهد که از یک خانوادهی کارگری بوده اما تا میفهمند که نخبه است بهش خیلی بودجه میدهند و او هم برق را اختراع میکند.پسر همسایهمان میگوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شبها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم. من شنیدم تو خارج از اول صبح تاآخرشب حتا وقتی که جرج بوش و خانم رایس اینا ،خوابن دموکراسی هستش. ولی ما نداریم. اگر اینجا هم دموکراسی میشد چقدر خوب میشد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعیس جمهور میشد و "مهناز افشار " هم معاون اولش میشد. شاید "آمیتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت میکردیم تا وزیر بشوند. خیلی خوب میشد. ولی سد افصوث و دریق که نمیشود. از نظر فرهنگی ما ایرانیها خیلی بیجمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تنپرور هستیم و حتی هفتهای یک روز را هم کلاً تعطیل کردهایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایهمان شنیدم که در خارج جمعهها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب چیزکنم یعنی شاخ در بیارم. اما حرفهای پسر همسایهمان از بی بی سی هم مهمتر است. شما ها رو نمیدونم ولی ما ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من میگوید"تو به...گفتهای زکی!"ولی خارجیها مث من نیستن.همه شون تومدرسه تیز هوشان درس می خونن. پسر همسایهمان میگفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند،خب این خودش خیلی جلوه _بخوانید کلاس _ داره! حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان میروند و آخرش هم بلد نیستند یک جملهی ساده مثل"آی لاو یو"و " لوک ات به پیکچر" بنویسند.البته فراموش نکنید که افغانستان اینا جزو خارج حساب نمی شه. تازه شم تا هالا دیدی توی جام ملت های اروپا ایران رو راه بدن؟ بعدشم تو همه جام جهانی هایی که ایران رفته هیچوغت به فیلان نرسیده وهمیشه بازیهای آخر بین خارج با خارج بوده! و به نظر من ومامانم اینا واقعن جای تعسف دارد.این بود انشای من.
*برای نشان دادن دقیق این هوا _اندازه بازوی آرنولد_ شخصا بیاید پیش بنده. صالح شخصی
ته نوشت ؛ نکته: قبل از انتشار این شماره خودم رو آماده کردم واسه شنیدن حرف های زمخت، آبدار و گل واژه های دوستی و یقین هم دارم که خیلی از دوستان و همراهان نشریه بااین چند خط به اصطلاح ته نوشت به صورت جدی مخالفت می کنند واصلا گفتن این حرف ها به مصلحت نیست!((رند عالم سوز را بامصلحت بینی چه کار؟///کار ملک است آنچه تدبیر وتامل بایدش؟!))خلاصه اینکه تدبیر ومصلحت سنجی بماندبرای مدیران ومسئولین یقه سفید حزب اللهی و... _بخوانیدپشت میز نشینان_که اینان را همان لایق؛ ما که دانشجوییم و حاشیه نشین و هیج برای از دست دادن نداریم جزهمین جواز انتشارنشریه! ودویم اینکه راستش خیلی با خودم کلنجار رفتم که دیگه این ترم حرف از تحصن نزنم چراکه مقاله های شماره قبل باعث رنجش خاطر عده ای از دوستانمان و دشمنانتان شد وباعث شده بود یه سریها یه جاشون یه جوری بشه!!! تاجایی که زنگ زدن و... اما نشدکه ننویسم یا بهتر بگم نگذاشتند راحت بشینیم غمی نیست ولی از اینها که بگذریم ؛ ایندفعه دیگه نمی خوام از" واعظانی که در خلوت آن کار بدبد می کنند"حرف بزنم یانمی خوام بگم " می خور که شیخ وحافظ و مفتی ومحتسب//چون نیک بنگری همه تزویر می کنند"یا بطور کلی نمی خوام به این مسئله بپردازم که ریاکاران چه غلطی می کنند،چرا که به قولی شاید اکثرهم لایعقلون! باشند. اما اگه اجازه بدید می خوام برای اولین بارهم که شده از "خودم"و"خودت" حرف بزنم، وراجع به دست گلی که تو بعدازظهر اون شنبه کذایی کاشته شد،چند خط صحبت کنم. همچنین اصلا نمی خوام از آقای دکتر نداف بپرسم که مقصدکجاست وآیا فکر می کنیداین بیراهه به دانشگاه اسلامی منتهی می شود؟ حتی دیگه نمی خوام قضیه رو سیاسی کنم و به بچه های بامعرفت انجمن اسلامی هم کارندارم وحتی به اینکه هدف یک طیف خاص برای مچ گیری بجای پیشگیری چی بوده، هیچ کاری ندارم و اینکه آیا دکتر فلانی که در بازداشت به سر می برد هم ....بعله یا خیر؟ ولی بد نیست کمی باخود به خود و عملکرد خویش بیندیشیم،اینکه با چه معیاری برای خود این حق را قائل شدیم که با آن بلوتوث چند دقیقه ای دست کم آبروی چند نفر وچند خانواده را به طور کامل بریزیم؟ این قضیه موقعی برای من سخت شد وعرصه رابرایم تنگ کرد که در چند نقطه مختلف از شهر تهران و حومه و... این کلیپ را در دست مردم کوچه بازار مشاهده کردم و ماجرا را البته با یک کلاغ چهل کلاغ شنیدم.اینکه بلافاصله چند ساعت بعداز ماجرا فیلم در موبایل ها، اینتزنت، ماهواره و...به راحتی در دسترس بود.اینکه می خواندم فلانی روحانی خلع لباس شده هم بوده است(!)، وهزار دروغ دیگر که بماند. والله قسم ، این راهش نبود که در کلیپ چند دقیقه ای آبروی یک شخص،یک شهر و یک دانشگاه بخاطر منکری اینگونه برباد رود حال باقی اش بماند که اگر نام دانشگاه زنجان را در جست جوی گوگل بزنید چه صفحاتی که باز نمی شود. نمی خواهم پای خود رو از این قضیه بیرون بکشم چراکه من هم به نظاره بلوتوث آن فیلم نشستم و به این اشتباه خود اعتراف می کنم، و ازآنجاکه در قاموس دینداری ودر آن اسلام ناب محمدی که پیامبرش_رحمه للعالمین_ به رحمت شهره خلق است آموخته ایم که ریختن آبروی یک انسان از بالاترین گناهان کبیره است فلذا این قلم راشاهد براعتراف وتوبه می گیرم،باشد که یک روز طبق رسالت خود شهادت دهد؛ مسلمانان، مسلمانی زسر گیریم
(((((((((ودرنهایت چه شد که دست به این بازی شوم و پلید زدند.حرکتی که بی شک هیچ دشمن و نیروی معاندی نمی توانست اینگونه شسته رفته تمام آبرو وحیثیت علمی و مذهبی یک دانشگاه و یک استان را که در تاریخشان جز دلاوری وآزادگی نبود بدرد واتفاقا فریاد هیهات من الذله هم می دادند.. آنها که ساعتی قبل از ماجرا جلسه شورایی در دفترانجمن اسلامی تشکیل دادند وبه زرنگی خود احسنت و بارک ا... می گفتند ودر مورد استعدادها ونوابغ ذهنی شان به یکدیگر تعارف تیکه پاره می کردند)))))))))))))
*اندک اندک جمع مستان می رسند . به قول اکثرحکما ،عقلا ،عرفا ،صلحاوبچه محلا شفا ته پیاله است! این نشریه هم بهانه ای بود برای دور هم جمع شدن! درد و دل : می گن یه نفر دسته هزاری می شمرده که 250 تومن کم میاره! حکایت ماهم تونشریه همینه،کلا دو نفرو نصفی هستیم.من و مدیر مسئول و به اضافه یه نفر دیگه که یه وقتایی هست و یه وقتایی هم نیست. اما خلاصه هرچی که هست و با هر زحمتی_با خون جگر_ این شماره هم آماده شد.منتظر آن روزی هستم که هیئت تحریریه مون بشه به قاعده همه دانشجویان دانشگاه. مصداق کابینه هفتادمیلیونی آقا احمدی نژاد!_خدا حفظش کنه_ و خلاصه اینکه این شماره حاصل زور و پول و جوهر قلم خشکیده مان است؛حاصل سه ماه فکر و چندروز عریضه نویسی. منتظر شماره بعدی یاشید! منتظر شماره بعدی نمانید وبه ما مقاله بدهید.هر که دارد سر همراهی ما بسم ا... ......مشکل اینجاست که نویسنده هایی که باید نویسنده می شدند به خاطر غم نان رفتند توی روزنامه و مجله نوشتند و انقدر به روزمرگی افتادند که متن هاشان هم بخار شد و به هوارفت و دیگر ازاین روزنامه های کشور بخاری بلند نمی شود _چه اینطرفی ها وچه آن طرفی ها وحکما خودمان را عشق است!_ نویسنده هایی که باید نویسنده می شدند ،شدند یک مشت ژورنالیست بی خاصیت و خنثی که تنها هنرشان تعریف کردن از هم حزبی های خویش و عبور نکردن از خط قرمزهای خود ساخته شد. نه اینکه ما خیلی باحالیم ،نه!!ولی حداقلش اینکه نه غم نام داریم نه غم نان و آب وبرق و گاز و تلفن تیشه گرفته اند دستشان به ریشه ملت می زنند خلاصه اش اینکه خون دل میخوریم ای آقا.. شمابگو چقدر راه تا خدا مانده است؟؟ چندنکته: خیلی از دوستان قصد همکاری دارنداما حالش را نه! *تذکار: اللهم غیرسوء حالنابحسن حالک فردادیراست همین امشب با ماتماس بگیرید . می گیرید؟ 09358598086 از متقاضیان خواهشمندیم در اسرع وقت به حاشیه بیایند و... سعی کنید بچه مثبت، از جیب گذشته وفراجناحی باشیدکه اینطور بهتر است. نتیجه اخلاقی: دستهایی که کمک می کنند مقدس تر از لبهایی هستندکه دعا میکنند."اللهم جعل عواقب امورنا خیرا "
درنشریه مون رونق اگرنیست، صفا هست!
به قول آقای صالح اعلا در برنامه دوقدم مانده به صبح"اللهم یسر واعن"،سلام بر یکان یکان،هموطنان جان،دوستان پشانی بلند و روی سپید،که روبروی امواج محترم نشریه حاشیه نشسته اید،دست برسینه می گذاریم وسرمی چرخانیم سوی مزغزاز مکتوب سردبیر. *دوباره سلام!
این قافله عمرعجب می گذرد! (آن یکی مصرعش یادمان نیامد.) راستش خیلی زود گذشت،آنقدر که در و دیوار دانشگاه دارن قاه قاه می خندند،حتی دفتر و قلمم هم نمی تونن جلوی خنده شان را بگیرند. چند وقت پیش میگفتم صدای پاییز میاد،اما الان خوب که نگاه میکنم میبینم تصویرش هم آمده، شده صوتی تصویری! تابحال دقت کردی،همیشه بعداز سلام علیک و احوالپرسی _مخصوصا درمکالمات تلفنی_وقتی هیچ حرفی برای گفتن نداری،میگی خب چه خبر؟...دیگه چه خبر؟ لکن مطمئن باش من ازاین حرفانمی زنم، چرا که شب دراز است قلندر بیدار. خاطره: یکی از دوستان سرد وگرم چشیده واستخوان خرد کرده که ازقضا چند دست پیراهن و تی شرت _وانواع البسه ..._ بیشتر پاره کرده بود، درگوشی به ماخبر داد که اگر مایلید به حاشیه رانده نشوید دور حواشی برخی امور را خط بکشیدو انقدر مته به خشخاش نگذارید، بیشتر دور مسائل فرهنگی بچرخید .در ضمن "فلانی"پر روتر از این حرف هاست! که با یکی دو جمله شمادر مسائل دانشگاه دخالت نکندو خلاصه بگذارید هر "درستی" که می خواهد بکند! **تذکار: خدایا خداوندا؛ به ماگوش نصیحت نیوش عطا کن. تا یادم نرفته بگم که سرمقاله قبلی واکنش های جالب ،تامل برانگیز وخنده داری داشت که صد البته بجای همگی یک شکم سیر خندیدیم. به بزرگی خودتان ببخشیداگرکه نشریه مون همه اش شده سیاسی و دیگر اینکه به جان خودم نسبت به منویات حضرت آقا بی تفاوت نیستیم. ماهم دوست داریم به سیاست واهلش کاری نداشته باشیم ولی به شرط اینکه این آتش بس دو طرفه باشد وجناب شیخ رحمت ا...بیگدلی هم پایش را ازگلیم دانشگاه بیرون بکشه و بگذارد که ما درسمون را بخوانیم. قول می دهیم که دیگر تکرار نشود. مگر آنکه چطور بشود! *بگذریم... ؛ سال تحصیلی شروع شد وحالا دیگر فقط من هستم و تو؛ خدا هم هست البته! حاشیه را بخوانیم با صدای بلند قربت الی ا... درعصر مدرن وقرن21 جای بسی تاسف است که ما پول برای تکثیر نداریم،می خواستیم تصمیم به تعطیلی نشریه بگیریم که پس از ساعتی بحث و گفتگوبا دوستان هیئت تحریریه پشت در های نیمه باز....به این مهم رسیدیم که ازآنجا که ممکن است برخی دانشجویان نیاز مبرم و اورژانسی به مطالعه "حاشیه" ونکته برداری از مقالات پرمحتوای(!) اینجانب را داشته باشد آنوقت اگر به موقع بدستشان نرسد یا از راه راست منحرف شده وتلف می شوند یا زبانم لال خدای نکرده در این برهوت دانشگاه اسلامی(!)به هزار ویک راه وبیراه کشیده می شوندکه یک موی تن وبدنمان راضی به این صحبت هانیست. **شهر خالی است زعشاق بود کز طرفی // مردی از خویش برون آیدوکاری بکند ترجمه وتفسیر: به روایتی فارسی سلیس این بیت یعنی اینکه بابا یه مرد پیداشه به ماحاشیه نشینان قحطی زده کمک مادی معنوی کنه! *سنگرخوب و قشنگی داریم ! تا به این لحظه مجال آن نشده که از دلایل انتشار حاشیه برایتان درد و دل کنم وکلامی هر چند مختصربرانم. **برسرآنم که گر زدست برآید // دست به کاری زنم که قصه سرآید اواخرپاییزسال گذشته ،مدتی بودکه سکوت از در ودیوار می بارید،در غیاب جنبش دانشجویی مستقل عده ای وابسته باظاهر دانشجو در پیشبرد اهداف آقایان حرکت هایی هر چنددست وپاشکسته انجام می دادند که اوج این حرکات در زمان انتخابات مجلس هشتم رخ داد. ویژه نامه انتخاباتی جمشیدانصاری را که با نام نشریه .......وابسته به انجمن اسلامی پخش شدرا که یادتان نرفته!همچنین حضور غیرقانونی جمشیدانصاری را در جلسه سخنرانی موسوی لاری و عکس های یادگاری ایشان هیچگاه از ذهن دانشگاه ودانشجویانش پاک نخواهد شد. فراموش نکنید که بدون شک اینگونه طرفداری و کاسه لیسی ها از جانب شما در گذر زمان به عنوان طنزی تلخ مطرح خواهدشد .براستی که چه قدر حرف ،درد و فلسفه پشت این جملات انتقادی بالاخوابیده که نه من جرئت گفتنش را دارم ،نه دیگران تاب شندنش را. زمان گذشت و گذشت و کار به جایی رسید که جز صدای قهقهه ی مشتی نابکار و صدای خرد شدن آرمان های والای دانشجویی زیر پای همان عده که شرافت و مردانگی شان را به چندرغاز فروختندو براستی که آن زمان ایام "خفت قلم" بود.یادمان نرفته که از مبارزه جنبش دانشجویی با مثلث زر و زور و تزویر دم می زدند وچه جالب که چیره خوار بهار زنجان هم بودند. آن مناظره کذایی مهدی محمدی و احمد زیدآبادی که دیگر مرا یاد "گوسفدان" چوپان دروغگو می اندازد ،همانها که به غلط دانشجو را احمق فرض کرده و می خواستند به اصطلاح "بازی بدون توپ " کنند!این ها همان طنزی است که قبلا اشاره کردم. و دست آخراینکه می خواستم از تحصن و دروغ های زمختش برایتان بنویسم که یاد _هرچیزمکانی وهرچیززمانی دارد_افتادم. حالا دارم دنبال مکان و زمانش می گردم... *عدالت را عشق است. در بحث عدالتخواهی نظرات متفاوتی از طرف عقلا وحکمای جوامع گوناگون مطرح شده ،به طورمثال بعضی بزرگان علم و ادب_همان یعقوب خودمان را می گویم_ عدالت راخوب دانسته و آن راتایید می کنند! عده ای هم مدت هاست سعی در سهمیه بندی آن دارند.قلیلی هم پافراتر نهاده ومعتقدندکه عدالت جز در پناه ظهور آقامون نميتونه هيچ معناي ديگهاي داشته باشه. شما فقط كافيه همين رو بدونيد وبس؛ آقا كه تشريف ميآورند، براي استقرار عدل، گردن هر چي ظالم هست رو ميزنند. آن وقت ما هم تمام قد ایستاده وبراشون كف و سوت ميزنيم و هورا ميكشيم. آن یکی میگه من هر وقت شكمگندههاي ...را ميبينم ياد "عدالت" ميافتم. فكر كنم عدالت را "برجستگان" بايد تعريف كنند چون بطور عملي خوب درك كرده اند.عده ای هم انگار کاری بجز تئوريزه كردن عدالت با دلايل عقلي، نقلي، كشكي و پشمي ندارند و طبیعی است که شروع کرده اند به اجراي عدالت در اقصی نقاط دنیاآنهم به صورت ضربتي و حتي المقدور همين امروز و فردا. آمریکا وانگلیس و.... را می گویم که بسته های دموکراسی کانالیزه شده شان را می خواهند با چوب وچماق به خورد مردم بدهند. ولی کلا بیان حرف حق و دفاع از حقیقت و واقیات هرچندهیچکس طرفدارش نباشد وجز فحش وناسزاچیزدیگری برایمان نماندیکی از اهداف مقدس ماست، و این همان عدالتخواهی است_یعنی لب انتظار رهبری از دانشجویان_ ومهمترین دلیل ما برای انتشار! « دردهای من نگفتنی/ دردهای من نهفتنی است/ دردهای من/ گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست / درد مردم زمانه است / مردمی که چین پوستینشان / مردمی که رنگ روی آستینشان / مردمی که نام هایشان / جلد کهنه شناسنامه هایشان / درد می کند / من ولی / تمام استخوان بودنم/ لحظه های ساده سرودنم / درد می کند... » مرحوم قیصرامین پور
بررسی موسیقی اعتراضی ازنوع متالش
Top of Form
صدای اتصال سیم های برق فشار قوی ,به اضافه صدای ضجه کرگدن زخمی, به اضافه صدای کشیدن میخ اهنی به شیشه , به اضافه صدای کشیدن ناخن روی تخته سیاه ,به اضافه صدای اتومبیل های فرمول یک به اضافه صدای سیفون دستشویی به اضافه کلیه صداهای نا هنجار دیگر ,مساوی است با صدای موسیقی متال
آقاببخشید!شما خدا هستید؟
برف سنگینی باریده بود وتمام خیابان سفیدبود.
فقط ردموازی لاستیک های چندماشین بی رحم توانسته بودگوشه ای ازاین نظم وسفیدی زمین رانابودکند!
مردازصبح ازخانه زده بود بیرون وتاهمین ساعت این طرف وآن طرف شهرراازناصرخسروگرفته تا شوش ومولوی بدنبال دارویی نایاب همه جارازیرپاگذاشته بود.
تا تعطیلات آخرسال چندروزبیشترباقی نمانده بود ومردهم درفکر بدبختی های سال نو بود،آخه بایدبه فکر خانه ی دیگری می رفت،چون نه حوصله ی غرغر کردن صاحب خانه راداشت ونه پول افزایش کرایه خانه راکه طبق سنوات گذشته هرسال %20!
هواتاریک شده بود؛تاخانه چندکوچه فاصله داشت اما حوصله ی سرفه های دخترکوچولو رونداشت؛مقصدش روعوض کردوبه سمت پارک قدم برداشت
نزدیک تر که رفت، پسربچه ای شش،هفت ساله جلوی مغازهای ایستاده بود. او کفش درست وحسابی به پا نداشت ولباسهایش هم کم وبیش پاره بودند.
مرداز آنجا میگذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزوهای زیادی را در چشمهای پسرک خواند.گیج بود.نمی دانست به کدام خرجش فکرکنه افزایش اجاره خونه یاعیدی بچه ها.یک لحظه درکشاکش درگیری میان دل وعقل به ناگاه دست کودک را گرفت وبه سمت مغازه ای که آنطرف خیابان بود راهی شدند
بیرون که آمدند چشم های پسربچه برق می زد،نمی دانم اشک شوق بود یا ازخنده ای تلخ!
اما اینبارکفش نویی پایش بودو یک دست لباس گرمکن هم تنش بود
مردخم شدو به پسربچه گفت
حالا به خانه برگرد،امیدوارم تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی پسرک سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید:آقاببخشید!شما خدا هستید؟
مرد لبخندی زد و گفت: نه پسرم، من فقط یکی از بندگان او هستم
پسرک گفت:مطمئن بودم با او نسبتی دارید
شعر برای جنگ
قیصر امین پور
ميخواستم
شعري براي جنگ بگويم
ديدم نميشود
ديگر قلم زبان دلم نيست
گفتم:
بايد زمين گذاشت قلمها را
ديگر سلاح سخن كارساز نيست
بايد سلاح تيزتري برداشت
بايد براي جنگ
از لوله و تفنگ بخوانم
ـ با واژه فشنگ ـ
ميخواستم
شعري براي جنگ بگويم
شعري براي شهر خودم ـ دزفول ـ
ديدم كه لفظ ناخوش موشك را
بايد به كار برد
اما
موشك
زيبايي كلام مرا ميكاست
گفتم كه بيت ناقص شعرم
از خانههاي شهر كه بهتر نيست
بگذار شعر من هم
چون خانههاي خاكي مردم
خرد و خراب باشد و خونآلود
بايد كه شعر خاكي و خونين گفت
بايد كه شعر خشم بگويم
شعر مقاومت
شعر فصيح فرياد
ـ هرچند ناتمام ـ
گفتم:
در شهر ما
ديوارها دوباره پر از عكس لالههاست
اينجا
وضعيت خطر گذرا نيست
آژير قرمز است كه مينالد
تنها ميان ساكت شبها
بر خواب ناتمام جسدها
خفاشهاي وحشي دشمن
حتي ز نور روزنه بيزارند
بايد تمام پنجرهها را
با پردههاي كور بپوشانيم
اينجا
ديوار هم
ديگر پناه و پشت كسي نيست
كاين گور ديگري است كه استاده است
در انتظار شب
ديگر ستارگان را
حتي
هيچ اعتماد نيست
شايد ستارهها
شبگردهاي دشمن ما باشند
اينجا
حتي
از انفجار ماه تعجب نميكنند!
اينجا
تنها ستارگان
از برجهاي فاصله ميبينند
كه شب چقدر موقع منفوري است
اما اگر ستاره زبان ميداشت
چه شعرها كه از بد شب ميگفت
گوياتر از زبان من گنگ
آري
شب موقع بدي است
هر شب تمام ما
با چشمهاي زلزده ميبينيم
عفريت مرگ را
كابوس آشناي شب كودكان شهر
هر شب لباس واقعه ميپوشد
اينجا
هر شام خامشانه به خود گفتيم:
شايد
اين شام، شام آخر ما باشد
امشب
در خانههاي خاكي خوابآلود
جيغ كدام مادر بيدار است
كه در گلو نيامده ميخشكد
اينجا
گاهي سر بريدة مردي را
تنها
بايد ز بام دور بياريم
تا در ميان گور بخوابانيم
يا سنگ و خاك و آهن خونين را
وقتي به چنگ و ناخن خود ميكنيم
در زير خاك گِلشده ميبينيم
زن روي چرخ كوچك خياطي
خاموش مانده است!
اينجا سپور هر صبح
خاكستر عزيز كسي را
همراه ميبَرَد!
اينجا براي ماندن
حتي هوا كم است
اينجا خبر هميشه فراوان است
اما
من از درون سينه خبر دارم
من از درون سينة مادر
از برق چشم خيس برادر
اخبار ديگري به تو ميگويم:
اخبار پارههاي گِل و سنگ
بر قلبهاي كوچك
در گورهاي تنگ
از خانههاي خونين
از قصة عروسك خونآلود
از انفجارمغز سري كوچك
با بالشي كه مملو رؤياهاست
ـ رؤياي كودكانة شيرين ـ
از آن شب سياه
استادهاند فاتح و نستوه
ـ بيهيچ خان و مان ـ
در گوششان كلام «امام» است
فتواي استقامت و ايثار
بر دوششان درفش قيام است
باري
اين حرفهاي داغ دلم را
ديوار هم توان شنيدن نداشته است
آيا ترا توان شنيدن هست
ديوار؟
ديوار سرد سنگي سيار!
آيا رواست مرده بماني
در بند آنكه زنده بماني
نه!
بايد گلوي مادر خود را
از بانگ رود رود بسوزانيم
تا بانگ رود رود نخشكيده است.
آن شب كه در غبار
مردي به روي جوي خيابان
خم بود
با چشمهاي سرخ و هراسان
دنبال دست ديگر خود ميگشت!
باور كنيد
باور كنيد
من با دو چشم مات خود ديدم
كه كودكي ز ترس خطر تند ميدويد
اما سري نداشت!
لختي دگر به روي زمين غلتيد
و ساعتي دگر
مردي خميده پشت و شتابان
سر را به ترك بند دوچرخه
سوي مزار كودك خود ميبرد!
چيزي درون سينة او كم بود...
اما
اين شانههاي گرد گرفته
چه ساده و صبور
وقت وقوع فاجعه ميلرزد!
اينان
هرچند
بشكسته زانوان و كمرهاشان
تلاش براي آرام کردن دانشجويان
نگاه فايننشيال تايمز به وقايع داشنگاه زنجان - پنجشنبه 30 خرداد 1387
هزاران دانشجو در ايران پس از متهم شدن يک مقام ارشد به زير پا گذاشتن ارزش هاي اخلاقي و آزار جنسي يک دانشجوي دختر، خواستار تعطيلي دانشگاه شده اند.اين اقدام بي سابقه در دانشگاه زنجان- 200 کيلومتري شمال غربي تهران- آخرين مورد از مجموعه برخوردها ميان دانشجويان و مقامات کشوراست.ظرف يک سال گذشته حداقل ده ها نفر از دانشجويان به دليل فعاليت هاي ضد دولتي بازداشت شده اند و محوطه دانشگاه ها اغلب به پايگاهي براي مقابله با سياست هاي محمودي احمدي نژاد رئيس جمهوري بنيادگراي ايران تبديل شده است.
دانشجويان زنجان در تماس تلفني به فايننشيال تايمز گفتند بين سه تا هشت هزار دانشجو براي دومين روز متوالي در اين دانشگاه تحصن کرده و در ورودي را مسدود کرده اند. آنها گفتند پليس با کسي صحبت نکرده و هيچکس بازداشت نشده است. اعتراضات در زنجان وقتي بالا گرفت که حسن مددي..... منبع: فايننشيال تايمز- 18 ژوئن
حاشیه نویس: درود؛
بسي حسوديمان شد به كسي كه آنقدر مخش خوش ذوق مي نماياندوزنگ زده البته یادش رفته بگه که تحصن ماصنفیه!
این تحصن صنفی است!!
این ماجرازیادی تخیلی است وواقعیت خارجی نداردوبرخاسته ازذهن مشوش بنده می باشد.
در گشودنِ زبان اعتراض به «دينفروشان دنياپرست» هم دنبالهروبزرگانی چون یعقوب هاو پالیزدارها(!)...باید بود اماحیف که به بخاطر« مصونيت ديپلماتيك« کسی نمی تواندبه ایشان بگویدبالای چشمتان عینک است. مصونيتي كه گاه به پديده «نماینده مجلسی» نيز مرتبط بوده و وهست.از عملكرد اين آقایان ـ كه شایدآقانوید ن از آن لحاظ که جوان است وجویای نام بهترينشان محسوب شود ـو گاه بوي اين فرياد ميآمد كه: در اعتراض كردن به كژيها هم حق تقدم با ماست وماهم فقط باغربی هامصاحبه می کنیم، يا: اعتراض هم بايد در انحصار ما باشد و دیگرهیچ...!
ازآنجایی که یکی ازنماینده های عزیزمان هم باشبکه های خرجه مصاحبه فرموده اندسکوت برای دانشجویی افراطی همچون بنده بسی سخته پس ماهم این چندخط را یادگاری وبه عشق دکترجان نوشتیم .
عليرغم همة آنچه گفته شد، اين اعتراضهاي «غیرعاقلانه»ما كه به هر حال ريشه در «جنون» ديگران داشت در مقاطعي از زمان بيتأثير هم نبود و شهرتي نيز به هم رساند مثل»مصاحبه ی آقای نویدنوری فر باشبکه ضدانقلاب بی بی سی فارسی»البته اگرسرمقاله "یعقوب و دندان عقل ما" راخوانده باشید،بهتر حرف هایم را می فهمید.
به قول آقابزرگ بنده :دردعواهای خانوادگی هم انتقاد ازفرزند خانواده هرچندگستاخ وبی شرم وحیاو بی چشم و رو باشددربرابردیدگان دروهمسایه بسیارزشت وقبیح می نمایاندچه برسدبه مصاحبه باشبکه های خارجکی توی ماهپاره!!!
این سرمقاله راکه ميتوان از آن تعبير به «خودزني در اواخر ترم» كرد هم در قبل وهم پس از انقلاب، بيسابقه نبوده ونیست وبه قول علی معلم:
چون بيوگان ننگ سلامت ماند بر ما تاوان اين خون تا قيامت ماند بر ما...
بنده از درون سينه دانشجویان خط مقدم هم خبر دارم که این پروژه مدت هاتوسط آقایان غیرتمند....برنامه ریزی شده بودکه البته با نماهايي درشت و دردآور از زشتيهاي تجاوز و به قصد بيدار كردن «ديوار»هايي كه در پايتخت از جنگ ميكوشيدند تا «مينياتور»هايي دلفريب ارائه دهند!البته معنای خط قبل راخودم هم نفهمیدم ولی امیدوارم حرف بدی نباشدومعنای خوبی بدهد!
اینهاراهم زورکی نبشتم باقی اش باخودتان!گفتنيهاي بيشتر در اين زمينه را به مجالي ديگر موكول ميكنم!درضمن تا من یه پارچ آب می خورم شمایه صلوات بفرستین.
راستی تا یادم نرفته بگم؛ چكاچاك نام آوايي است براي برخورد شمشيرها، که البته ماکه نديدیم ونشنیدیم كه دراین تعطیلات بین الامتحانین دو رزمنده _چه ازاساتیدوچه ازدانشجویان روشنفکر_رو در رو خنجرهايشان را به هم بزنند. خب شاید هم خنجر براي زدن از پشت حمله کردن ساخته شده است!!!
ازاونجایی که ما اصولامعتقدیم این تحصن صنفی بود!! گفتیم پس انشاا.. که هرگونه مکاشفه باشبکه های اونوری مباحه ،چه بساکه شایدمستحب هم باشد.
بعضیها برای توقف ادامه گرانفروشی دربوفه باbbcمصاحبه کرده اند وبراحتی می توان دریافت که دشمنان در دانشگاه بیش از هر چیز روی در عامل حساب باز کرده اندکه یکیش یعقوبه واون یکیش گرانفروشی های توی بوفه و البته قرائنی وجود دارد که برای تقویت هر چه بیشتر این دو عامل در حال برنامه ریزی های وسیع وپنهانی است.
بازتاب گسترده حادثه دانشگاه زنجان
بعد از انتشار گزارشي در شبكه خبري بي بي سي كه به سرعت به تيتر يك روزنامه هاي واشنگتن پست، لوموند، الشرق الاوسط، نيويورك تايمز، گاردين و روزنامه هم ميهن تبديل شد، خبرگزاري رويترز در تماس هايي جداگانه بایکی از متحصنین به بررسي ابعاد شخصيتي یکی از مصاحبه گران پرداختند. گزيده اي از اين مصاحبه ها بدين شرح است:
عباس عبدي: حقيقتا به حرف هاي او مشكوكم. تفاوت است بين تملق و واقعيت. واقعاتحصن ماآني نبود كه بعضي ها مي گويند. به جون جورجی صنفی بود!
ولاديمير پوتين: يكي از گره هاي ارسال سوخت هسته اي به ايران، همين مشکلات صنفی بود، از اين به بعد فكر كنم محموله هاي سوخت هسته اي راحت تر و منظم تر به ايران برسند.
كاندوليزا رايس: خيلي دلش مي خواست با ما مذاكره كند،امادرحال تحصیل بود الان هم فكر كنم در راه پناهندگي به آمريكاست؛من بارها برايش اس ام اس زده بودم كه در خانه ما هميشه به روي تو باز است... البته او هم جواب هاي مختلفي داده بود، مثل اينكه يكبار گفته بود در توالت خودمان هم هميشه باز است. البته من منظورش را هنوز هم نفهميدم!
محمدعلي ابطحي: يادش بخير... ، حدود يكسالگي اش بود كه رفتم خونه شون، پدرش مرد بزرگي بود ولي اين .......اوني نشد كه بايد مي شد.حتي من يكي دوبار با خودم بردمش كافي نت اما زياد اهل اين حرف ها نبود،انقلاب كه شد راهمون از هم جدا شد! منظورم از انقلاب، دوم خرداده!
محسن آرمين: من روزه سكوت گرفتم ازبس امام رو تحريف كردن. همين اقای مصاحبه بابیگانه خودش يه نمونه.
ملكه انگلستان: خوب مي نوشت، من كه كلي حال مي كردم با نوشته هاش.
عبدالكريم سروش: ایشان مخلوق خداوند است و گفتته هايش نيز جاري از چشمه جوشان عقل خودش.
وزير اطلاعات: ما داريم پيگيري مي كنيم، سرنخ هاي جديدی داریم که اگه حرف بزنم دست برخی آقایان مثل رحمت ا... ]تلفن تركيد![
رحمت ا.. بیگدلی درجمع خبرنگاران:شانس اوردن من راه دانشگاه زنجان روبلدم وگرنه کی میخواست قضیه رو جمع کنه!!
روزنامه اعتماد: تخريب خاتمي، اين بار در نشریه حاشیه!
شايان ذكر است، گزارشگر سي ان ان قول داده است تا هفته آينده نام وشماره حساب مصاحبه شونده را از طریق رابط جوان به نام نوید-ن به ما بفروشد...